محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4554
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و پيش رويش نيم نيزه و پرچم نيست . » و چون بر ما مىگذشت سلامى آهسته گفت و چون از ما بگذشت يابوى خويش را تازيانه زد و حكم بن نميله غلامان خويش را بانگ زد كه برنشستند و از پى وى برفتند . اياس گويد : از منزل ما تا مرو چهار فرسنگ بود . نصر پس از تاريك شدن شب ، سرما گذر كرد . مردم دهكده فغال كردند و گريزان شدند . كسانم به من گفتند : « برو كه كشته نشوى » و بگريستند . من و عمويم مهلب بن اياس روان شديم . پاسى از شب رفته بود كه بنصر رسيديم ، وى با چهل كس بود و يابويش از رفتار مانده بود كه از آن پياده شد و بشر بن بسطام وى و ابر يابوى خويش نشاند . نصر گفت : « بيم دارم از پى من برآيند كى ما را به راه مىبرد ؟ » عبد الله بن عرعرهء ضبى گفت : « من شما را مىبرم . » گفت : « شايسته اين كارى . » گويد : پس او همه شب ما را ببرد صبحگاهان در بيابان بر سر چاهى بوديم ، در بيست فرسخى يا كمتر ، ما ششصد كس بوديم ، آن روز راه پيموديم ، پسينگاه فرود آمديم ، خانه ها و قصرهاى سرخس را مىديديم ، در اين وقت يك هزار و پانصد كس بوديم ، با عمويم بنزد دوستى رفتم از بنى حنيفه به نام مسكين . شب را به نزد وى بسر كرديم كه چيزى نخورديم . صبحگاهان ترديدى براى ما آورد كه از آن بخورديم كه گرسنه بوديم و شب و روز پيش چيزى نخورده بوديم . گويد : آنگاه كسان فراهم آمدند و سه هزار كس شدند ، دو روز در سرخس بمانديم و چون كسى سوى ما نيامد نصر سوى طوس رفت و خبر ابو مسلم را با آنها بگفت و پانزده روز بماند . آنگاه با وى سوى نيشابور رفتيم كه آنجا بماند . گويد : وقتى نصر بگريخت و ابو مسلم در خانه امارت جاى گرفت پسر كرمانى بيامد و با ابو مسلم وارد مرو شد ، وقتى نصر گريخت ابو مسلم گفت : « نصر پندارد كه من جادوگرم به خدا او جادوگر است . » ديگرى ، جز آنكه گفتار وى را ياد كردم درباره كار نصر و پسر كرمانى و شيبان