محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4538
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و چه آتشى . » يزيد گفت : « غلبه جز به فزونى نباشد اما مرد به نزد من نيست . » نصر به مروان نامه نوشت و خبر ابو مسلم و قيام و نبرد وى را و اينكه سوى ابراهيم بن محمد دعوت مىكند به او خبر داد . مروان اين نامه را وقتى بديد كه فرستادهء ابو مسلم به نزد ابراهيم پيش وى آمده بود كه از پيش ابراهيم با نامهء وى به ابو مسلم كه جواب نامهء او بود باز مىگشته بود . ابراهيم ضمن نامه ابو مسلم را لعن مىكرد و دشنام مىداد كه چرا فرصتى را كه نصر و كرمانى به وى دادهاند از دست داده و به دو دستور مىداد كه همهء عربان خراسان را بكشد . گويد : وقتى فرستاده اين نامه را به مروان داد ، مروان به وليد بن معاوية بن - عبد الملك كه عامل دمشق بود نامه نوشت و به دو دستور داد كه به عامل بلقا بنويسد كه سوى كرار حميمه رود و ابراهيم بن محمد را بگيرد و بند بر او نهد و با گروهى سوار به نزد وى فرستد . گويد : وليد كس پيش عامل بلقا فرستاد كه هنگامى كه ابراهيم در مسجد دهكده بود به نزد وى رفت و او را بگرفت و بازوهايش را ببست و پيش وليد فرستاد كه او را به نزد مروان فرستاد و مروان او را به زندان كرد . سخن به حديث نصر و كرمانى باز مىگردد : راوى گويد : وقتى اختلاف ميان نصر و كرمانى بزرگ شد ابو مسلم كس پيش كرمانى فرستاد كه من با توام . كرمانى اين را پذيرفت و ابو مسلم به دو پيوست . اين كار بر نصر گران آمد و كس پيش كرمانى فرستاد كه واى تو ! فريب مخور كه به خدا بر تو و يارانت بيمناكم بيا متاركه كنيم و وارد مرو شويم و ميان خودمان مكتوبى دربارهء صلح بنويسيم ، كه مىخواست ميان وى و ابو مسلم جدايى آرد . گويد : پس كرمانى به منزل خويش رفت و ابو مسلم در اردوگاه بماند پس