محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4537

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« ميان خاكسترها جرقهء آتشى مىبينم « كه درخور آنست كه شعله اى داشته باشد « آتش را با دو چوب روشن مىكنند « و جنگ از سخن آغاز مىشود « از سر شگفتى با خويشتن گفتم « اى كاش مىدانستم « كه اميه بيدار است يا به خواب ؟ » مروان به دو نوشت : حاضر چيزها مىبيند كه غايب نمىبيند ، تو تولى را كه آنجا هست ببر . » نصر گفت : « يارتان به شما مىگويد كه كمكى به نزد وى نيست . » و نامه اى به يزيد ابن عمر بن هبيره نوشت و از او كمك خواست و شعرى چند به او نوشت كه مضمون آن چنين بود : « به يزيد خبر دهيد « و بهترين سخن آنست كه راست تر باشد « و من دانسته‌ام كه در دروغ خيرى نيست « كه خراسان سرزمينى است كه در آنجا « تخمها ديده‌ام كه اگر جوجه شود « گفتارهاى شگفت آور خواهى شنيد « جوجه هاى دو ساله هست « كه بزرگ شده و پر در آورده « اما هنوز به پرواز نيامده « اگر به پرواز آيد و براى آنها چاره اى نجويند « آتش نبردى برافروزند