محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4213

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىفرستاد كه او را مىآوردند و با وى سخن مىكرد و از او پرسش مىكرد . گويد : خبر به هشام رسيد و در اين باب به نزد وى از خالد سعايت كردند و گفتند : « يك حرورى را كه كشته و سوخته و اموال به غارت برده ، گرفته و زنده بداشته و او را هم صحبت خويش كرده » گويد : هشام به خشم آمد و به خالد نوشت و او را دشنام داد و گفت : « فاسقى را كه كشته و سوخته و اموال به غارت برده ، زنده مدار » اما خالد مىگفت : « مرگ وى را حيف مىدارم » به سبب سخنان فصيحى كه از او مىشنيد . گويد : از اين رو به هشام نامه نوشت و كار او را سبك وانمود ، به قولى ، نامه ننوشت بلكه در كار وى تأخير مىكرد و از او دفاع مىكرد تا وقتى كه هشام به دو - نوشت و ملامتش كرد و دستور داد كه او را بكشد و بسوزد . گويد : و چون دستور قاطع بيامد كه رد آن ميسر نبود ، كس فرستاد و او را با تنى چند از يارانش كه با وى دستگير شده بودند پيش خواند كه به مسجدشان بودند و دسته هاى نى بياوردند ، و آنها در ميان دستهء نى نشستند و نفت بر ايشان ريختند ، آنگاه برونشان آوردند در ميدان بداشتند و آتش در آنها افكندند و كس از ايشان نبود كه اضطراب نياورد و زارى نكرد مگر سختيانى كه نجنبيد و پيوسته قرآن مىخواند تا جان داد . در اين سال اسد بن عبد الله غزاى ختلان كرد و در اثناى اين غزا ، بدر طرخان ، شاه ختلان را كشت . سخن از غزاى اسد در ختلان و اينكه چرا بدر طرخان را كشت على بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد : اسد بن عبد الله غزاى ختلان كرد و اين غزاى بدر طرخان بود كه مصعب بن عمرو خزاعى را سوى وى فرستاد .