محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4214

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مصعب برفت تا نزديك بدر طرخان فرود آمد و او امان خواست كه پيش اسد رود . مصعب پذيرفت و او پيش اسد رفت و از او چيزها خواست كه نپذيرفت . پس از آن بدر طرخان از اسد خواست كه يك هزار هزار درم از او بپذيرد . اسد به دو گفت : « تو مردى بيگانه اى از مردم باميان چنان كه به ختلان آمده اى از آنجا برون شو . » بدر طرخان گفت : « تو با ده اسب دم بريده به خراسان آمده اى و اگر اكنون از آن برون شوى با كمتر از پانصد شتر نخواهى رفت و چيزهاى ديگر ، من با چيزى به ختلان آمده‌ام ، آن را به من باز ده تا چنان كه وارد شده‌ام از آن بيرون شوم . » گفت : « چه بود ؟ » گفت : « جوان بودم كه آمدم و با شمشير مال به دست آوردم و خداى خاندان و فرزند نصيب كرد ، جوانى مرا بده تا از ختلان بروم ، مىگويى از پيش خاندان و فرزندان خويش بروم ، مرا بى خاندان و فرزند زنده بودن چه سود ؟ » گويد : اسد خشمگين شد ، بدر طرخان به امان اطمينان داشت ، اسد به دو گفت : « مهر به گردن تو مىنهم كه از آسيب سپاهيان بر تو بيمناكم . » گفت : « اين را نمى خواهم همين مرا بس كه يكى از جانب تو مرا پيش مصعب رساند . » گويد : اما اسد اصرار كرد كه مهر به گردن وى نهد . پس مهر به گردن وى نهاد و او را به ابو الاسد وابستهء خويش سپرد . ابو الاسد او را ببرد تا شبانگاه به اردوگاه مصعب رسانيد . سلمة بن ابى عبد الله جزو وابستگان ، همراه مصعب بود ، ابو الاسد به سلمه برخورد كه عرابه را به جا مىنهاد ، سلمه به ابو الاسد گفت : « امير در بارهء بدر - طرخان چه كرد ؟ » ابو الاسد حكايت پيشنهاد بدر طرخان را با وى بگفت كه اسد نپذيرفته بود و