محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4209

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : بهلول همراه مرد قيسى كيسه اى يافت كه آن را برگرفت . گويد : در كوفه شش نفر بودند كه عقيدهء بهلول داشتند و برون شدند كه به وى ملحق شوند و كشته شدند . بهلول سوى آنها روان شد و كيسه را پيش روى خويش مىبرد گفت : « اينان را كى كشت كه اين درمها را به او دهم » اين يكى مىگفت : « من بودم » آن يكى مىگفت : « من بودم » تا آنها را بشناخت و آنها مىپنداشتند كه وى از جانب خالد آمده كه مالى به آنها دهد به سبب آنكه خارجيان را كشته‌اند . گويد : بهلول به مردم دهكده گفت : « اينان راست مىگويند ، اينان آن كسان را كشته‌اند ؟ » گفتند : « آرى » بهلول بيم داشت كه آنها اين دعوى را به طمع مال كرده باشند ، پس به مردم دهكده گفت : « برويد » و بگفت تا آن كسان را بكشتند . گويد : يارانش اين كار را بر او عيب گرفتند ، با آنها حجت گويى كرد كه به حجت وى تسليم شدند . گويد : خبر هزيمت قوم و خبر كشته شدن آن كسان از مردم صريفين به خالد رسيد و سر دارى از بنى شيبان را كه يكى از بنى حوشب بن يزيد بود فرستاد كه ما بين موصل و كوفه با خارجيان مقابل شد ، بهلول به آنها حمله برد مرد شيبانى به دو گفت : « ترا به حق خويشاوندى قسم ! حسن كناره گرفته اى پناه جويم » و بهلول دست از او بداشت يارانش هزيمت شدند و پيش خالد رفتند كه در حيره مانده بود و انتظار مىبرد و ناگهان هزيمتيان سوى وى تاختند . گويد : بهلول همانروز حركت كرد و آهنگ موصل داشت ، عامل موصل از وى بيمناك شد و به هشام نوشت كه گروهى از خارجيان قيام كرده‌اند و تباهى مىكنند و از كار ناحيهء خويش نگران است و سپاهى خواست كه به كمك آنها با خارجيان