محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4467

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه دلهاشان از ترس خوارج آكنده بود . پس دستور داد سوى واسط حركت كنند ، خالد بن غزيل ياران خويش را فراهم آورد و به مروان پيوست كه در جزيره مقيم بود ، عبيد الله بن عباس كندى كه وضع كسان را بديد بر جان خويش بيمناك شد و به طرف ضحاك گشت و با وى بيعت كرد و با وى در اردوگاهش ببود . گويد : ابو عطاى سندى شعرى گفت و عبد الله را از پيروى ضحاك كه برادرش را كشته بود سرزنش كرد به اين مضمون : « به عبد الله بگو كه اگر جعفر « زنده بود و تو كشته شده بودى « تا وقتى شمشير تيز صيقلى به كف داشت « منحرف نمىشد « و از بيدينانى كه خونى او بودند « پيروى نمىكرد « سوى گروهى رفتى كه برادرت را كشته‌اند « و پدرت را كافر شمرده‌اند « از پس اين چه خواهى گفت ؟ » گويد : چون شعر اخير از گفتهء عطا به گوش عبيد الله بن عباس رسيد گفت : « مىگويم : خدايت چنان كند كه له لهء مادرت را گاز بگيرى . » بقيهء شعر بدين مضمون بود : « رعايت خويشاوند نبينى « كه به دو خويشاوندى و بد انتقامجوى « و ذليل پيوسته ذليل باشد « برادر شيبانى را رها كردى كه جامه اش را در آرند « و اسب تندرو ترا نجات داد . »