محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4451

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از كار حارث بن سريج و نصر بن - سيار از آن پس كه حارث پيش وى آمد على بن محمد گويد : وقتى حارث از ولايت تركان برون شد سوى مرو آمد و به روز يك شنبه سه روز مانده از جمادى الاخر سال صد و بيست و هفتم آنجا رسيد . مسلم بن احوز و كسان در كشماهن از او پيشواز كردند . محمد بن فضل عبسى گفت : « حمد خداى كه ديدگان ما را به آمدن تو روشن كرد و تو را به سايهء اسلام و جماعت پس آورد . » گفت : « پسركم مگر ندانسته اى كه گروه بسيار ، اگر عصيانگر خدا باشند اندك باشند و گروه اندك اگر فرمانبر خدا باشند بسيار باشند ، از وقتى كه رفته بودم تا كنون دلم آرام نگرفته بود ، آرامش خاطر من در اين است كه خدا را اطاعت كنند . » گويد : وقتى وارد مرو شد گفت : « خدايا دربارهء آنچه ميان من و آنها هست جز انجام تعهد منظورى ندارم ، اگر قصد خيانت دارند مرا بر آنها نصرت ده . » گويد : نصر به ديدار وى آمد و او را در قصر بخاراخذاه جاى داد و براى وى پنجاه درم خرج روزانه معين كرد . وى به يك جور غذا بس مىكرد . نصر كسان حارث را كه به نزد وى بودند آزاد كرد كه محمد پسر حارث بود و الوف دخترش با ام بكر . وقتى محمد پسرش پيش وى آمد گفت : « خدايا او را نيكوكار و پرهيزكار كن . » گويد : وضاح بن حبيب از جانب عبد الله بن عمر پيش نصر آمد وضاح سرماى سخت خورده بود و نصر جامه هايى به دو پوشانيد و بگفت تا ضيافتش كنند و دو كنيز به دو بدهند . پس از آن وضاح پيش حارث بن سريج رفت كه گروهى از يارانش بالاى سرش ايستاده بودند ، به دو گفت : « ما در عراق از بزرگى و سنگينى گرز تو سخن