محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4452

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داريم ، دوست دارم آن را ببينم . » گفت : « مانند يكى از گرزهاست كه با اينان مىبينى . » و به ياران خويش اشاره كرد و گفت : « اما منم كه با آن ضربت مىزنم . » گويد : گرز وى هيجده رطل شامى بود . » گويد : وقتى حارث بن سريج پيش نصر رفت زره اى را كه از خاقان گرفته بود به تن داشت و چنان بود كه خاقان وى را ميان صد هزار دينار دنبكانى و زره مخير كرده بود كه زره را برگزيده بود . مرزبانه دختر قديد ، زن نصر بن سيار به حارث نگريست و پوشش خويش را كه پوست سمور بود همراه كنيزش به نزد او فرستاد و گفت : « به پسر عمويم سلام گوى و بگوى امروز سرد است با اين پوشش سمور خودت را گرم كن و حمد خداى كه ترا به سلامت آورد . » گويد : حارث به كنيز گفت : « به دختر عموى من سلام گوى و بگوى : عاريه است يا هديه ؟ » مرزبانه گفت : « هديه است . » گويد : حارث پوشش سمور را به چهار هزار دينار فروخت و ميان ياران خويش تقسيم كرد . گويد : نصر ، فرش بسيار براى او فرستاد با يك اسب كه همه را فروخت و به مساوات ميان ياران خويش تقسيم كرد . وى بر پالان مىنشست و متكاى خشنى براى او مىنهادند . نصر بن سيار به دو پيشنهاد كرد كه به كارش گمارد و يكصد هزار دينار بدهد اما نپذيرفت و به نصر پيام داد كه من به اين دنيا و اين گونه لذتها و ازدواج با بانوان عرب دلبستگى ندارم بلكه مىخواهم به كتاب خدا و سنت عمل شود و اهل خير و فضيلت به كار گرفته شوند ، اگر چنين كردى ترا بر ضد دشمنت كمك مىكنم . گويد : حارث به كرمانى پيام فرستاد كه اگر نصر با من تعهد كند كه به كتاب خدا