محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4429
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حيران شود . » كرمانى گفت : « نصر مىخواهد پيش وى آيم اما من به دو اعتماد ندارم مىخواهيم كناره گيرد ، ما نيز كناره گيريم و يكى از بكر بن وائل را كه مورد رضايت همگيمان باشد برگزينيم كه كار ما را عهده كند تا دستورى از خليفه بيايد . اما اين را نمىپذيرد . » گفت : « اى ابو على ، بيم دارم مردم اين مرز به هلاكت افتند . پيش امير خويش آى و هر چه مىخواهى بگوى كه پذيرفته مىشود . سفيهان قوم خويش را دربارهء چيزى كه در آن افتادهاند به طمع مينداز . » كرمانى گفت : « از خردمندى و نيكخواهى تو بدگمان نيستم ، ولى به نصر اعتماد ندارم . هر چه مىخواهد از مال خراسان بردارد و برود . » گفت : « مىخواهى كارى كنى كه ميان شما همبستگى آرد ، از وى زن بگيرى و به او زن بدهى ؟ » گفت : « به هر حال از او ايمن نخواهم بود . » گفت : « پس از اين ، نيكى اى نخواهد بود ، بيم دارم فردا بيهوده هلاك شوى » گفت : « لا حول و لا قوة الا بالله . » عقيل به دو گفت : « باز پيش تو آيم ؟ » گفت : « نه ولى از من پيام به او برسان و بگو بيم دارم كه كسانى ترا به كارى جز آنچه مىخواهى وادار كنند و با ما كارى كنى كه چيزى به جاى نماند ، از پيش تو مىروم ، نه از بيم تو ، بلكه خوش ندارم مردم اين ولايت را به شئامت اندازم و در اينجا خونها بريزم . » گويد : و آماده مىشد كه سوى گرگان رود . در اين سال ، يزيد بن وليد ، حارث بن سريج را امان داد و اين را به او نوشت ، به