محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4426
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شفاست . ياد خدا خيرى است كه شر در آن نيست و گناه را مىبرد ، ذكر خداى مايهء دورى از نفاق است . » گويد : آنگاه كسان بسيار به دور نصر فراهم آمدند ، وى سلم بن احوز را با سواران زره دار و جمع بسيار سوى كرمانى فرستاد ، كسان ميان نصر و كرمانى پيام برى كردند و از نصر خواستند كه او را امان دهد و به زندان نكند . قوم وى ضمانت كردند كه با نصر مخالفت نكند . پس كرمانى دست در دست نصر نهاد كه به دو گفت : در خانهء خويش بماند . آنگاه چيزى از جانب نصر شنيد و سوى دهكده اى رفت از آن خويش . گويد : پس نصر برون شد و بنزد پلها اردو زد ، قاسم بن نجيب پيش وى آمد و دربارهء كرمانى سخن كرد كه وى را امان داد . قاسم گفت : « اگر خواهى از خراسان برون شود و اگر خواهى در خانهء خويش بماند . » گويد : رأى نصر برون كردن وى بود ، اما سلم گفت : « اگر او را برون كنى نام و ياد وى را بلند آوازه كنى . و كسان گويند : برونش كرد به سبب آنكه از او بيم داشت . » نصر گفت : « وقتى برون شود بيم من از او كمتر از آنست كه اينجا بماند كه مرد ، وقتى از ولايت خويش برون رانده شود ، كارش ناچيز شود . » گويد : اما از وى نپذيرفتند و دست از وى بداشت . آنگاه بهر يك از همراهان خويش ده درم داد . پس از آن كرمانى پيش نصر آمد و وارد سراپردهء وى شد كه امانش داد . گويد : در شوال سال صد و بيست و ششم آنگاه كه عبد العزيز بن عبد ربه به حارث ابن سريج پيوست خبر عزل منصور بن جمهور و ولايتدارى عبد الله بن عمر به نصر رسيد پس براى كسان به سخن ايستاد و از ابن جمهور ياد كرد و گفت : « دانسته بودم كه وى در خور عاملى عراق نيست ، خداى او را معزول كرد و پاكيزه پسر پاكيزه را