محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4200

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرد تا پيش خالد بن عبد الله رسيد و خبر را با وى بگفت . گويد : اما هشام خبر را حيرتانگيز دانست و باور نكرد و به ربيع حاجب خويش گفت : « واى تو اگر اين پير راست بگويد ، از حادثه اى عظيم خبر آورده اما راستگويش نميدانم ، برو و به او وعده بده ، سپس از او بپرس چه مىگويد و گفتار وى را براى من بيار . » گويد : حاجب پيش وى رفت و آنچه را هشام گفته بود انجام داد كه با وى همان گفت كه به هشام گفته بود . گويد : هشام به حيرت در شد ، بار ديگر او را بخواست و گفت : « قاسم بن بخيت كيست ؟ » گفت : « سالار سپاه » گفت : « او بيامده » گفت : « اگر آمده باشد خدا امير مؤمنان را فاتح كرده است . » گويد : اسد وقتى فتح كرده بود قاسم بن بخيت را فرستاده بود . وى بيامد و بر در تكبير گفت ، آنگاه وارد شد و همچنان تكبير مىگفت . هشام نيز به سبب تكبير قاسم تكبير مىگفت ، تا به نزد وى رسيد و گفت : « اى امير مؤمنان فتح ! » و خبر را با وى بگفت . گويد : هشام از تخت خويش به زير آمد و سجدهء شكر كرد كه به نزد ايشان يك سجده است . گويد : قيسيان به اسد و خالد حسد بردند و به هشام گفتند به خالد بن عبد الله بنويسد كه به برادرش دستور دهد مقاتل بن حيان را بفرستد . گويد : هشام به خالد نوشت . اسد ، مقاتل بن حيان را در جمع كسان پيش خواند و گفت : « پيش امير مؤمنان رو و آنچه را ديده اى با وى بگوى و حق را بگوى ان شاء الله جز حق نخواهى گفت ، آنچه نياز دارى از بيت المال بگير »