محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4404
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش است ، او را به طلب يوسف فرستاده بود . محمد گويد : با پنجاه سوار يا بيشتر برفتم و در بلقا خانهء او را در ميان گرفتم ، همچنان تفتيش [ 1 ] كرديم و چيزى نيافتيم . راوى گويد : يوسف جامهء زنان پوشيده بود و با زنان و دختران خويش نشسته بود و چون آنها را تفتيش كرد وى را ميان زنان يافت و او را در بند بياورد با دو نوجوان پسران وليد ، در زندان بداشت كه در همه ايام خلافت يزيد و دو ماه و ده روز از خلافت ابراهيم در زندان ببود . وقتى مروان به شام آمد و نزديك دمشق رسيد ، كشتن آنها را به عهدهء يزيد بن خالد نهاد ، يزيد ، وابستهء خالد را كه كنيهء ابو الاسد داشت با گروهى از ياران خويش فرستاد كه وارد زندان شد و سر دو نوجوان را با گرزها بكوفت و يوسف بن عمر را برون آورد و گردنش را بزد . به قولى : وقتى يزيد بن وليد خبر يافت كه يوسف بن عمر سوى بلقا رفته پنجاه سوار سوى او فرستاد ، يكى از بنى نمير به دو رسيد و گفت : « اى عمو زاده به خدا كشته مىشوى ، از من بشنو و مقاومت كن و به من اجازه بده تا ترا از دست اينان بگيرم . » گفت : « نه . » گفت : « پس بگذار من ترا بكشم و اين يمانيان ترا نكشند كه ما را از كشتن تو خشمگين كنند . » گفت : « هيچيك از اين دو چيز را كه به من عرضه كردى نمىپذيرم . » گفت : « تو بهتر دانى . » گويد : پس او را به نزد يزيد بردند كه به دو گفت : « چرا آمدى ؟ » گفت : « منصور بن جمهور به ولايتدارى آمد و او را با آنكار واگذاشتم . » گفت : « نه ولى نخواستى كه ولايتدار من باشى . » و بگفت تا او را به زندان
--> [ 1 ] كلمه متن : نفتش