محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4405

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كردند . به قولى يزيد ، مسلم بن ذكوان و محمد بن سعيد بن مطرف كلبى را پيش خواند و به آنها گفت : « اين فاسق ، يوسف بن عمر به بلقا رفته برويد و او را پيش من آريد . » راوى گويد : پس برفتند و او را بجستند و نيافتند . يكى از پسران او را تهديد كردند كه گفت : « او را به شما نشان مىدهم . » ، آنگاه گفت : « وى سوى مزرعه اى از آن خويشتن رفته كه در سى ميلى است . » گويد : پس آن دو كس پنجاه تن از سپاه بلقا را با خويش برداشتند و او را بيافتند كه نشسته بود و چون متوجه آنها شد بگريخت و پاپوشهاى خويش را به جا - گذاشت و چون جستجو كردند وى را ميان زنان يافتند كه قطيفه اى ابريشمين روى او انداخته بودند و برهنه سر بر كناره هاى آن نشسته بودند . گويد : پاى وى را كشيدند ، از محمد بن سعيد تقاضا مىكرد كه طايفهء كلب را از او راضى كند . و ده هزار دينار به او بدهد با خونبهاى كلثوم بن عمير و هانى ابن بشر . گويد : سوى يزيد آمدند . يكى از عاملان سليمان كه در نوبت كشيك بود يوسف را بديد و ريش او را بگرفت و تكان داد و قسمتى از آن را بكند كه ريشى بزرگ داشت و جثه اى كوچك . وقتى وى را پيش يزيد بردند ريش خود را كه از نافش مىگذشت گرفت و مىگفت : « به خدا اى امير مؤمنان ريشم را كندند و يك مو از آن نماند . » گويد : پس او را در الخضراء بداشتند ، محمد بن راشد پيش وى رفت و به دو گفت : « آيا بيم ندارى كه يكى از انتقامجويان از بالا بيايد و سنگى بر تو افكند ؟ » گفت : « نه ، به خدا متوجه اين نشده بودم ، ترا به خدا با امير مؤمنان سخن كن كه مرا به جايى جز اين انتقال دهد و گر چه تنگتر از اين باشد . »