محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4403
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « مرا از كوفه سوى شام برى . » گفتم : « خوب . » گويد : همانروز كه منصور بن جمهور بيامد از وليد ياد كرد و عيب او گفت ، از يزيد بن وليد ياد كرد و ستايش او كرد ، از يوسف و تسليم او سخن آورد . سخنوران به پا خاستند و نكوهش وليد و يوسف گفتند . گويد : پيش يوسف رفتم و قصه آنها را براى وى نقل كردم و هر كس را نام مىبردم كه بد او گفته بود مىگفت : « به نزد خدا ملتزم مىشوم كه يكصد تازيانه به او بزنم . دويست تازيانه ، سيصد تازيانه . « و من در شگفت بودم كه هنوز طعم ولايتدارى دارد و كسان را تهديد مىكند . گويد : سليمان بن سليم او را واگذاشت . پس از آن وى را سوى شام فرستاد كه در آنجا نهان شد ، سپس به بلقا انتقال يافت . على بن محمد گويد : يوسف بن عمر يكى از بنى كلاب را با پانصد كس فرستاد و بدانها گفت : « اگر يزيد بن وليد بر شما گذشت نگذاريدش عبور كند . » گويد : منصور بن جمهور سوى آنها آمد كه معترض او نشدند و منصور سلاح آنها را بگرفت و وارد كوفه شان كرد . گويد : از كوفه كسى همراه يوسف برون نشد بجز سفيان بن سلامه و غسان بن - قعاس عدوى و شصت تن از فرزندان صلبى وى از مرد و زن . منصور چند روز رفته از رجب وارد كوفه شد و بيت المالها را گرفت و مقرريها را بداد و عاملان و خراجگيرانى را كه در زندانهاى يوسف بودند رها كرد . گويد : وقتى يوسف به بلقا رسيد خبر وى به يزيد بن وليد رسيد . ابو هاشم مخلد بن محمد گويد : از محمد بن سعيد كلبى كه از سرداران يزيد بن - وليد بوده بود شنيدم كه وقتى يزيد شنيده بود كه يوسف بن عمر در بلقا ميان كسان