محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4402

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پيشوايى ندارى كه همراه وى نبرد كنى ، مردم شام همراه تو با حارث ابن عباس نبرد نمىكنند . اگر منصور بن جمهور بيايد ، از او بر تو بيمناكم ، راى درست اين است كه سوى شام روى . » گفت : « راى من نيز همين است ، تدبير چيست ؟ » گفت : « نسبت به يزيد اطاعت من نمايى و در سخنرانى خويش دعاى وى مىگويى و چون منصور نزديك شد كسى را كه ما معتمد من باشد همراه تو مىكنم » . گويد : وقتى منصور به جايى فرود آمد كه صبحگاهان به بلد مىرسيد ، يوسف به منزل سليمان بن سليم رفت و سه روز آنجا ببود . آنگاه كسى را همراه او فرستاد كه وى را از راه سماوه ببرد تا به بلقاء رسيد . به قولى : سليمان گفت : « مخفى مىشوى و منصور را با ولايت وامىگذارى . » گفت : « پيش كى ؟ » گفت : « به نزد من و ترا به نزد معتمدى جا مىدهم . » گويد : پس از آن سليمان به نزد عمرو بن محمد عاصى رفت و قضيه را به دو خبر داد و از او خواست كه يوسف را پناه دهد و گفت : « تو يكى از مردان قريشى و مردم بكر بن وائل دائيان تواند . » و عمرو او را پناه داد . عمرو گويد : هيچكس را نديده بودم كه چون او گردنفراز باشد و از حادثه ترسان . كنيزكى گرانقدر پيش وى بردم بكنيز گفتم : « او را گرم مىكنى و خوشدل مىكنى . » به خدا هرگز نزديك او نشد و به دو ننگريست . پس از آن روزى كس فرستاد كه به نزد وى رفتم گفت : « نكو كردى و رفتار دلپذير داشتى ، مرا يك حاجت مانده است . » گفتمش : « بگوى . »