محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4391
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ما خسته بود و آهن بر ما سنگينى مىكرد . نزديك مسرور بن وليد رفتم و در حالى كه سليمان سخن مرا مىشنيد به دو گفتم : « ترا به خدا اى ابو سعيد ، امير در اين حال سپاه خود را به طرف نبرد نبرد . » گويد : سليمان پيش آمد و گفت : « اى پسر ، صبور باش ، به خدا فرود نمىآيم تا خدا هر چه خواهد ميان من و آنها حكم كند . » گويد : پس از آن پيش رفت ، طفيل بن حارثهء كلبى بر پهلوى راست وى بود . طفيل بن زراره حبشى بر پهلوى چپ وى بود . به ما حمله كردند ، پهلوى راست و پهلوى چپ بيشتر از دو تيررس عقب رفت . سليمان در قلب بود و از جاى خويش نرفته بود . پس از آن ياران سليمان به حريفان حمله بردند و آنها را به محلشان پس راندند . آنها همچنان به ما حمله مىبردند و ما پياپى به آنها حمله مىبرديم . نزديك به دويست كس از آنها كشته شد كه حرب بن عبد الله بن يزيد بن معاويه از آن جمله بود از ياران سليمان نيز نزديك پنجاه كس كشته شد . گويد : ابو الهلباء بهرانى كه يكه سوار مردم حمص بود بيامد و هماورد خواست ، حية بن سلامهء كلبى سوى وى رفت و با نيزه ضربتى به دو زد كه از اسب بيفتاد ، ابو جعده وابستهء قريش از مردم دمشق به دو حمله برد و خونش را بريخت . پس از آن ثبيت بن يزيد بهرانى بيامد و هماورد خواست . ايراك سغدى كه از شاهزادگان سغد و از خاصان سليمان بن هشام بود به مقابلهء او رفت . ثبيت كوتاه قامت بود و ايراك تنومند ، و چون ثبيت ديد كه سوى وى مىرود ، پشت بكرد . ايراك بايستاد و تيرى سوى وى انداخت كه عضلهء ساق وى را به نمد دوخت . گويد : در اين اثنا عبد العزيز از ثنية العقاب بيامد و به آنها حمله برد و وارد اردوگاهشان شد و كسان بكشت و به نزد ما رسيد . سليمان بن زياد غسانى گويد : من با عبد العزيز بن حجاج بودم . وقتى اردوى