محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4383

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه به يك يا دو كس اجازه داد و باز گفت : « اى خالد برخيز . » گفت : « حال من چنانست كه با تو گفتم . » گويد : و چنين بود تا به ده كس اجازه داد ، آنگاه گفت : « اى خالد برخيز . » سپس اجازه داد و بگفت تا خالد را با كرسيش برداشتند و به نزد وليد بردند كه بر - تخت خويش نشسته بود و خوانها نهاده بود و كسان پيش روى وى دو صف بودند ، شبه بن عقال يا عقال بن شبه سخن مىكرد و سر يحيى بن زيد را نهاده بودند . خالد را به طرف يكى از دو صف بردند و چون سخنگوى فراغت يافت ، وليد برخاست و كسان را روانه كردند و خالد را نيز پيش كسانش بردند . گويد : همين كه خالد جامهء خويش را در آورد ، فرستادهء وليد بيامد و او را پس برد و چون به در خيمه گاهها رسيد بايستاد . فرستادهء وليد پيش وى آمد و گفت : « امير مؤمنان مىگويد : يزيد بن خالد كجاست ؟ » گفت : « هشام بر او دستى يافته بود ، آنگاه از پى وى برآمد كه از او گريخت و ما چنان پنداشتيم كه به نزد امير مؤمنان است تا وقتى كه خدا او را به خلافت رسانيد و چون يزيد نمودار نشد پنداشتم در ولايت قوم خويش است از سرزمين شراة و اطراف . » گويد : فرستاده پيش وى باز آمد و گفت : « نه ، تو او را به جاى نهاده اى به منظور فتنه . » خالد به فرستاده گفت : « امير مؤمنان داند كه ما خاندان اطاعت بوده‌ايم ، من و پدرم و جدم . » خالد گويد : از سرعت بازگشت فرستاده بدانستم كه وليد نزديك است ، چنان كه گفتهء مرا مىشنود . » گويد : فرستاده بازگشت و گفت : « امير مؤمنان مىگويد : يا او را بيار يا ترا به زحمت مىاندازم . »