محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4384

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خالد بانگ برداشت و گفت : « به او بگو همين را مىخواهى و از پى آنى ، به خدا اگر زير قدم من باشد پاى از او بر نمىدارم ، هر چه مىخواهى بكن . » گويد : وليد سالار كشيكبانان خويش را گفت كه به دو پردازد و به دو گفت : « صدايش را به گوش من برسان . » گويد : غيلان او را ببرد و با زنجير شكنجه كرد كه خاموش ماند ، غيلان پيش وليد رفت و گفت : « به خدا آدمىاى را شكنجه نمىكنم ، به خدا نه سخن مىكند نه مينالد . » گفت : « از او دست بدار و به نزد خويشتن بدار . » گويد : پس غيلان او را بداشت تا وقتى كه يوسف بن عمر ، با مالى از عراق بيامد و با همديگر زير و روى كار را نگريستند . پس از آن وليد به مجلس نشست يوسف نيز به نزد وى بود ، ابان بن عبد الرحمان نميرى دربارهء خالد سخن آورد ، يوسف گفت : « من او را به پنجاه هزار هزار مىخرم . » وليد كس پيش خالد فرستاد كه يوسف ترا به پنجاه هزار هزار مىخرد ، اگر اين مبلغ را تعهد مىكنى كه هيچ ، و گر نه ترا به او تسليم مىكنم . » خالد گفت : « رسم نبود كه عربان را بفروشند ، به خدا اگر از من بخواهى اين را تعهد كنم - و چوبى از زمين برداشت - تعهد نمىكنم ، هر چه مىخواهى بكن . » گويد : پس وليد او را به يوسف تسليم كرد كه جامه اش را در آورد و جبه به تن وى كرد و جبه اى ديگر روى آن ، و در كجاوه اى بى فرش جا داد . ابو قحافهء مرى برادرزادهء وليد بن تليد كه از جانب هشام عامل موصل بوده بود ، همكجاوهء وى بود ، وى را ببرد تا به محدثه رسيد ، يك منزلى اردوگاه وليد . آنگاه وى را پيش خواند و از مادرش سخن آورد . خالد گفت : « چرا از مادران سخن مىكنى ، به خدا هرگز يك كلمه با تو