محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4382

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ازدى را پيش خواند و نامه را بداد تا بخواندند و گفت : « مرا مشورت دهيد . » گفتند : « از خطر وليد در امان نيستى ، رأى درست اين است كه وارد دمشق شوى و بيت المالها را بگيرى و سوى هر كه خواهى دعوت كنى كه بيشتر كسان از قوم تواند و دو كس با تو مخالفت نمىكند . » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتند : « بيت المالها را مىگيرى و مىمانى تا براى خويش پيمان گيرى ؟ » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتند : « يا نهان مىشوى ؟ » گفت : « اين كه گفتيد : سوى هر كه خواهى دعوت كنى ، خوش ندارم كه تفرقه و اختلاف به دست من باشد . اما اينكه گفتيد : براى خويش پيمان مىگيرى ، اكنون كه گناهى ندارم مرا از خطر وليد در امان نمىدانيد چگونه اميد داريد كه وقتى بيت المالها را گرفتم مرا نگهدارد . اما نهان شدن ، به خدا هرگز از بيم كسى سر خويش را نپوشانيده‌ام ، چه رسد اكنون كه به اين سن رسيده‌ام ، مىروم و از خداى كمك مىخواهم . » گويد : پس حركت كرد و به نزد وليد رفت ، اما او را نخواست و با وى سخن نكرد ، خالد با وابستگان و خادمانش در خانهء خويش ببود تا وقتى كه سر يحيى بن - زيد را از خراسان بياوردند ، كه كسان را در رواقى فراهم آوردند و وليد به مجلس نشست . حاجب نيز بيامد و بايستاد . خالد به دو گفت : « حال من چنين است كه مىبينى و توان راه رفتن ندارم ، مرا بر كرسىاى مىبرند . » حاجب گفت : « هيچكس كه به پاى نرود به نزد وى وارد نشود . » گويد : آنگاه حاجب به سه كس اجازه داد . سپس گفت : « اى خالد برخيز . » خالد گفت : « حال من چنانست كه با تو گفتم . »