محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4378

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هرگز نبوده و اين كار وابستگان خالد است كه مىخواهند بر بيت المال بتازند . گويد : هشام به يوسف نوشت و دستور داد خاندان خالد را از كوچك و بزرگ و وابستگان و زنان به زندان كند . يوسف ، اسماعيل و منذر و محمد و سعيد را در ساحل گرفت و آنها را با وابستگانشان كه همراهشان بودند در بندهاى آهنين بياوردند . ام جرير دختر خالد را با رايقه و همه زنان و كودكان به زندان كرد . گويد : پس از آن به ابى العمرس دست يافت و او را با يارانش بگرفت . وليد ابن عبد الرحمان عامل خراج دمشق به هشام نوشت و گرفتار شدن ابو العمرس و همراهان وى را خبر داد و يكايك آنها را نام برد و به قبايل و ولايتهاشان منسوب داشت و هيچيك از وابستگان خالد را جزو آنها نام نبرد . گويد : هشام به كلثوم نامه نوشت و او را دشنام داد و سرزنش كرد و دستور داد كه همه محبوسان خاندان خالد را آزاد كند كه همه را آزاد كرد اما وابستگان را همچنان بداشت به اين اميد كه وقتى خالد از غزاى تابستانى بازگشت دربارهء آنها با وى سخن كند . گويد : و چون كسان بيامدند و از سرزمين روم برون شدند ، خالد از زندانى - شدن كسان خود خبر يافت اما هنوز خبر آزاد شدنشان به او نرسيده بود . يزيد بن - خالد جزو مردم عادى بيامد تا به حمص رسيد و خالد بيامد تا در دمشق جاى گرفت . صبحگاهان كسان پيش وى رفتند وى دو دختر خويش زينب و عاتكه را پيش خواند و گفت : « من پير شده‌ام و مىخواهم كه خدمت مرا عهده دار شويد » و آنها از اين خرسند شدند . گويد : اسماعيل برادر خالد و يزيد و سعيد پسرانش به نزد وى آمدند . خالد بگفت تا كسان را اجازهء ورود دهند . دو دخترش برخاستند كه بروند گفت : « آنها كه هر روز هشام به زندانشان مىكشاند چرا مىروند ؟ »