محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4379

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كسان وارد شدند اسماعيل و پسران خالد برخاستند كه دختران وى را مستور دارند . خالد گفت : « براى غزا در راه خداى رفته بودم شنوا بودم و مطيع ، به باقيماندگانم كس گماشتم ، حرم من و حرم خاندانم را گرفتند و با مجرمان به زندان كردند چنان كه با مشركان مىكنند چرا گروهى از شما به پا نخاستيد و بگوييد براى چه حرم اين شنواى مطيع را به زندان كرده‌ايد ؟ بيم داشتيد همه تان را بكشند ؟ خدايتان ترسان كند . » پس از آن گفت : « هشام با من چكار دارد ، يا از من دست بدارد يا به سوى يك عراقى مسلك شامى مسكن حجازى الاصل دعوت مىكنم ( منظورش محمد بن - على بن عبد الله بن عباس بود ) اجازه مىدهم اين را به هشام خبر دهيد . » گويد : و چون گفتار وى به هشام رسيد گفت : « ابو الهيثم خرف شده . » ابو الخطاب گويد : خالد گفت : « به خدا اگر صاحب رصافه ( منظورش هشام بود ) بدى كند شامى حجازى عراقى را منصوب مىداريم كه اگر بغرد از هر سوى پاسخ آيد . » گويد خبر به هشام رسيد و به دو نوشت : « تو بدگوى ياوه گويى ، مرا از بجيلهء اندك زبون مىترسانى ؟ » گويد : به خدا هيچكس به عمل يا گفتار او را يارى نداد مگر يكى از مردم عبس كه شعرى گفت به اين مضمون : « بدانيد كه درياى جود تيره شد « كه اسير ثقفيان است و بسته در زنجيرها « اگر قسرى را به زندان كنيد « نام وى را « و نيكىاى را كه با قبايل كرده « به زندان نمىتوانيد كرد . »