محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4197

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آن را بهتر مىشناسم مىخواهى كارى كنى كه مايهء هلاك خاقان شود و تا بباشى مايهء شهرت تو شود ؟ » گفت : « چيست ؟ گفت : « همراه من آيى ؟ » گفت : « آرى » گويد : پس راهى گرفت كه ورادك نام داشت و بالاى علمهاى خاقان رسيد كه غافل بودند . خاقان بگفت تا كوسها بانگ بازگشت زدند و چون جنگ در ميان بود تركان قدرت بازگشت نداشتند . بار ديگر زدند كه قدرت نداشتند آنگاه بار سوم زدند كه قدرت نداشتند و به جنگ سرگرم بودند . گويد : پس ابن شخير و گوزگان به علمها حمله بردند ، خاقان به فرار روى بگردانيد و مسلمانان اردوگاهشان را تصرف كردند ، ديگهايشان كه قل مىزد به جاى مانده بود با گروهى زن از عرب و وابسته و زنان ترك . گويد : يابوى خاقان در گل فرو رفت و حارث بن سريج او را حفظ كرد . گويد : اما كسان ندانستند كه وى خاقان است . اردوگاه ترك از همه چيز از ظروف نقره و سنجهاى تركى پر بود . خواجه اى مىخواست زن خاقان را ببرد اما فرصت نيافت و با خنجر ضربتى به دو زد ، وقتى به او رسيدند كه هنوز مىجنبيد . پاپوش وى را گرفتند كه از نمد نقش دار بود . گويد : اسد دختران ترك را پيش دهقانان خراسان فرستاد و مسلمانانى را كه به دست آنها بود بگرفت . گويد : اسد پنج روز آنجا ببود . گويد : اسبانى كه پراكنده شده بود ، مىرسيد و اسد آن را مىگرفت و به روز نهم با ظفر سوى بلخ بازگشت . ابن سجف مجاشعى شعرى گفت به اين مضمون :