محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4362

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نام آن را خوش ندارم . » [ 1 ] گفت : « اينك بخراء ، قصر نعمان بن بشير . » گفت : « واى تو ، نام آبهاى شما چه زشت است . » [ 2 ] گويد : آنگاه راه سماوه گرفت و روستا را رها كرد . در اين وقت دويست كس همراه داشت و شعرى گفت به اين مضمون : « وقتى همراه شر ، خيرى نباشد « نيكخواهى نخواهى يافت « و نه به هنگام خطر ، كسى را كه كارى بسازد « وقتى آنها بخواهند يكى از حادثات خود را « پديد آورند « سر خويش را برهنه كنم « و سلاح بر ندارم . » گويد : آنگاه بر چاههاى ضحاك بن قيس فهرى گذشت كه چهل كس از فرزندان و نوادگان وى آنجا بودند كه با وى حركت كردند و گفتند : « بى سلاحيم ، چه شود اگر گويى سلاح به ما بدهند » اما شمشير و نيزه اى به آنها نداد . گويد : بيهس بن زميل به دو گفت : « اكنون كه نخواستى سوى حمص و تدمر روى اينك قلعهء بخرا كه استوار است و بناى عجمان است ، آنجا فرود آى . » گفت : « از طاعون مىترسم . » گفت : « آنچه براى تو ميخواهند ، از طاعون بدتر است » پس در قلعهء بخرا فرود آمد . گويد : يزيد بن وليد كسان را دعوت كرد كه همراه عبد العزيز سوى وليد

--> [ 1 ] از آن روز كه همسنگ هزيمت بود ( م ) [ 2 ] بمعنى زنى كه دهانش بد بو است ( م )