محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4361

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وابستگان وى ، بر اسب خويش بيامد و همانروز پيش وليد رسيد . وقتى به نزد وى رسيد ، اسب سقط شد و خبر را با وليد بگفت كه تازيانه به او زد و به زندانش كرد . آنگاه ابو محمد نوادهء معاويه را پيش خواند و جايزه داد و سوى دمشق فرستاد . گويد : ابو محمد حركت كرد و چون به ذنبه رسيد آنجا بماند . يزيد بن وليد ، عبد الرحمان بن مصاد را سوى او فرستاد كه با وى مسالمت كرد و با يزيد بن وليد بيعت كرد . وقتى خبر به وليد رسيد كه در اغدف بود ، از سرزمين عمان ، بيهس بن زميل كلابى و به قولى يزيد نوادهء معاويه گفت : « اى امير مؤمنان برو تا به حمص برسى كه آنجا استوار است و سپاهها سوى يزيد فرست كه كشته يا اسير شود . » عبد الله بن عنبسهء عاصى گفت : « روا نيست كه خليفه پيش از آنكه نبرد كند و كوشش خويش را كرده باشد سپاه و زنان خويش را رها كند ، خدا مؤيد امير مؤمنان است . » يزيد بن خالد گفت : « بر زبان وى خطرى نيست كه عبد العزيز بن حجاج سوى وى مىآيد كه پسر عموى آنهاست » گويد : وليد سخن ابن عنبسه را گرفت ، ابرش بن سعيد كلبى گفت : « اى امير مؤمنان تدمر استوار است و قوم من آنجا هستند كه از تو حفاظت مىكنند . » گفت : « رأى من آن نيست كه سوى تدمر رويم كه مردم بنى عامر آنجا هستند ، همان كسانى كه بر ضد من قيام كرده‌اند ، جايگاه استوارى را به من نشان بده . » گفت : « رأى من اين است كه در دهكده جاى گيرى . » گفت : « آنجا را خوش ندارم . » گفت : « اينك هزيم . »