محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4348

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محمد بن محمد گويد : بر او رحمت آوردم و چيزى از تحفه ها كه همراه ما بود از نان خشك و ديگر چيزها فراهم آوردم ، در دستمالى . بر شترى تيزرو بودم يوسف را غافل كردم و با شتاب برفتم و به خالد نزديك شدم و دستمال را در محمل وى انداختم . گويد : به من گفت : « اين از كالاى عمان است ؟ » مقصودش اين بود كه برادر من فيض عامل عمان بود و مالى بسيار براى من فرستاده بود با خويش گفتم : « در اين حال است و باز هم از اين ، در - نمىگذرد . » گويد : يوسف متوجه من شد و گفت : « به پسر زن نصرانى چه گفتى ؟ » گفتم : « گفتمش اگر حاجتى دارد انجام دهم . » گفت : « خوب كردى وى اسير است . » گويد : اگر چيزى را كه به نزد خالد انداخته بودم دانسته بود مرا آزار مىكرد ، وقتى به كوفه رسيد خالد را زير شكنجه كشت . گويد : به گفتهء هيثم بن عدى ، وليد بن يزيد اشعارى به ملامت مردم يمانى گفته - بود كه چرا از يارى خالد بن عبد الله باز مانده بودند . اما به روايت محمد بن سعيد عامرى كلبى اين اشعار را يكى از شاعران يمانى از زبان او گفته بود كه يمانيان را بر ضد وى تحريك كند . مضمون اشعار چنين است : « مگر بهيجان نيامده اى كه وصال را « با رشته اى كه پيوسته بود اما ببريد « ياد كنى ؟ « چرا ، زيرا اشك تو پيوسته مىريزد