محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4193

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرمانى كه در آن هنگام از جانب كرمانى بر ازديان سالارى داشت گفت : « پنجاه مرد و اسب بجوى كه بر اين پل بگذارمشان و نگذارند هر كه از اين جا گذشت باز - گردد . » مسعود گفت : « پنجاه مرد از كجا توانم يافت ؟ » پس اسد بگفت تا او را از اسبش پايين كشيدند و بگفت تا گردنش را بزنند . گروهى به پا خاستند و با وى سخن كردند تا دست از او بداشت . گويد : و چون از پل گذشت به جايگاهى رسيد و آنجا بماند تا صبح شد ، مىخواست آن روز بماند عذافر بن زيد گفت : « امير امروز بماند تا كسان بيايند . » گويد : دستور حركت داد و گفت : « ما را به عقبماندگان نياز نيست » پس حركت كرد ، سالم بن منصور بجلى كه با سيصد كس بر مقدمهء وى بود با سيصد كس از تركان كه طليعه خاقان بودند تلاقى كرد و سالارشان را با هفت كس از آنها اسير كرد و پيش اسد آورد و باقيمانده فرارى شد . گويد : ترك اسير مىگريست به دو گفت : « چرا مىگريى ؟ » گفت : « براى خودم نمىگريم براى هلاكت خاقان مىگريم . » گفت : « چگونه ؟ » گفت : « وى سپاهيانش را از آنجا كه هست تا مرو پراكنده است . » گويد : اسد برفت تا به سدره رسيد كه يكى از دهكده هاى بلخ بود سالار سپاه بيرون شهريان ريحان بن زياد عامرى عبدلى بود ، از بنى عبد الله بن كعب . گويد : پس او را معزول كرد و منصور بن سالم را بر مردم بيرون شهر گماشت . پس از آن از سدره حركت كرد و در خريستان فرود آمد . در آنجا شيههء اسبى شنيد . گفت : « اين از آن كيست ؟ » گفتند : « از آن عقار بن ذعير » نام وى و نام پدرش را به فال بد گرفت ( كه عقار از عقر است به معنى نازائى و دست و پا بريدن چهارپاى و ذعير از ذعر است به معنى