محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4194
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ترس » گفت : « وى را پس بفرستيد . » گفت : « كشته مىشوم ، به تركان مىرسم » اسد گفت : « خدايت بكشد » گويد : آنگاه برفت تا نزديك چشمهء گرم رسيد ، بشر بن رزين ، يا رزين بن بشر به پيشواز وى آمد كه گفت : « بشارت است و رزانت ، اى رزين چه خبر دارى ؟ » گفت : « اگر به فريادمان نرسى شهرمان را مىگيرند » گفت : « به مقدام بن عبد الرحمن بگو نيزه مرا درازتر كند . » پس از آن روان شد و در دو فرسخى شهر گوزگان فرود آمد . صبحگاهان دو سپاه همديگر را مىديدند . خاقان به حارث گفت : « اين كيست ؟ » گفت : « اين محمد بن مثنى است و پرچم وى » گويند : طليعه داران خاقان سوى وى رفتند و به دو خبر دادند كه غبار بلندى از جانب بلخ نمودار است . خاقان حارث را خواست و گفت : « مگر نگفته بودى كه از اسد حركتى ساخته نيست ، اينك غبارى است كه از جانب بلخ مىرسد . » حارث گفت : « اين همان دزدى است كه به تو گفته بودم كه از ياران من است . » گويد : خاقان طليعه داران فرستاد و گفت : « بنگريد كه بر شتران تخت و كرسى مىبينيد ؟ » طليعه داران آمدند و گفتند كه تخت و كرسى ديدهاند . خاقان گفت : « دزدان تخت و كرسى بر نميدارند ، اين اسد است كه سوى تو مىآيد . » گويد : اسد اندكى راه پيمود ، سالم بن جناح به دو رسيد و گفت : « اى امير مژده كه آنها را تخمين زدم ، به چهار هزار نمىرسند ، اميدوارم خدا خاقان را