محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4323
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نداشتهام كه غمها به من هجوم آورد و با خويشتن از كار اين مرد سخن مىكردم كه با من در افتاده - مقصودش هشام بود - بيا سوار شويم و نفسى بكشيم . » گويد : پس سوار شدند ، دو ميل برفت و بر تپهء كوتاهى بايستاد و بنا كرد از هشام شكوه كند كه ناگهان غبارى ديد و گفت : « اينان فرستادگان هشامند از خدا مىخواهم كه خير باشد . » در اين وقت دو كس بر اسبان بريد نمودار شدند ، كه پيش مىآمدند ، يكيشان غلامى از آن بود ابو محمد سفيانى و ديگرى جردبه بود و چون نزديك شدند ، سوى وليد آمدند و پياده شدند و همى دويدند تا نزديك وى شدند و به دو سلام خلافت گفتند . وليد خاموش ماند ، جردبه سلام خلافت را تكرار كرد ، وليد گفت : « واى تو مگر هشام مرد ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « نامهء تو از طرف كيست ؟ » گفت : « وابستهء تو سالم پسر عبد الرحمان صاحب ديوان رسايل . » گويد : نامه را بخواند ، و بازگشتند ، آنگاه وليد غلام ابو محمد سفيانى را را پيش خواند و در بارهء دبير خويش عياض بن مسلم از او پرسش كرد كه گفت : « اى امير مؤمنان ، همچنان محبوس بود تا فرمان خداى بر هشام نازل شد و چون به جايى رسيد كه با وجود آن اميد بقا نمىماند عياض كس پيش خزينه داران فرستاد كه آنچه را به دست داريد محفوظ داريد كه كس به چيزى از آن دست نرساند . هشام لحظه اى به خود آمد و چيزى خواست كه از او بازداشتند ، گفت : « از اين قرار تا خزانه - داران وليد بودهايم » و هماندم بمرد . عياض از زندان درآمد و در خزينه ها را مهر زد و بگفت تا هشام را از تشك به زير كشيدند و ظرفى نيافتند كه در آن آب گرم كنند و آن را عاريه گرفتند . از خزينه ها كفنى براى وى به دست نياوردند ، غالب غلامش او را كفن كرد . گويد : آنگاه وليد به عباس بن وليد نوشت كه به رصافه رود و اموال