محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4318
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كارهاى استوار را به او وابستهايم « كه شايستهء آن هست . » گويد : اشعار را نقل كردند كه به هشام رسيد و مقررىاى را كه به وليد مىداد بريد و به دو نوشت : « شنيدهام كه عبد الصمد را يار و هم صحبت و نديم خويش كرده اى ، آنچه در بارهء تو شنيدهام اين را محقق مىدارد و ترا از بدى برى نمىدارم . عبد الصمد را برون كن كه زشت باد و مطرود . » گويد : وليد عبد الصمد را برون كرد و در بارهء وى شعرى گفت : به اين مضمون : « ابو وهب را به كارى بزرگ « بلكه بيشتر از بزرگ « متهم داشتهاند « چونان كسى كه آنها را نيك مىشناسد « شهادت مىدهم كه در بارهء او « دروغ گفتهاند . » گويد : وليد به هشام نوشت و خبر داد كه عبد الصمد را بيرون كرده و از نديمى وى كه خبر آن به هشام رسيده بود عذر خواست و از او خواست كه به ابن سهيل اجازهء رفتن دهد . ابن سهيل از مردم يمن بود و چند بار ولايتدار دمشق شده بود ، وى از خواص وليد بود ، هشام او را تازيانه زد و تبعيد كرد . عياض بن مسلم دبير وليد را كه دانسته بود خبرها را به وليد مىنويسد گرفت و تازيانه بسيار زد و پشمينه به دو شايند خبر به وليد رسيد و گفت : « ديگر كى به مردم اعتماد مىكند ؟ ديگر كى نيكى مىكند ؟ پدرم اين لوچ شوم را بر خاندان خويش تقدم داد ، و او را وليعهد خويش كرد . اما او با من چنان مىكند كه مىبينيد . وقتى بداند به كسى دلبستگى دارم وى را بازيچه مىكند . به من نوشته بود : عبد الصمد را بيرون كن كه بيرونش كردم به دو نوشتم كه