محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4317

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى را از مرگ برادر تسليت داده و چون مهر را بگشود در طومار بجز هجا نيافت و گفت : « تسليتى چون اين نديده بودم . » گويد : و چنان بود كه هشام عيب وليد مىگفت : و او را تحقير مىكرد چندان كه سبك گرفتن وى و يارانش و كوتاهى در بارهء او به نهايت رسيد و چون وليد چنين ديد برفت و گروهى از غلامانش نيز با وى برفتند و در ازرق ما بين سرزمين بلقين و فزاره بر سر آبى به اغدف نام جاى گرفت و دبير خويش عياض بن مسلم وابستهء عبد الملك بن مروان را در رصافه به جاى نهاد و گفت : « هر چه را به نزد شما رخ مىدهد براى من بنويس . » گويد : عبد الصمد بن عبد الاعلى را نيز با خويشتن برده بود ، روزى بنوشيدند و چون شراب بگرفتشان وليد به عبد الصمد گفت : « اى ابو وهب ، شعرى چند بگوى . » و او اشعارى گفت : به اين مضمون : « مگر نديده اى كه ستاره چون برود « با شتاب سوى برج خويش باز آيد « در گذرگاه خويش حيران است « كه به غروبگاه رسد و آنگاه « به جستجوى طلوعگاه برآيد « از كار آن شگفتى كردم « و چون نمودار شد « اميدى بر من نمودار شد « كه شايد شاهى وليد نزديك باشد « و چنان شود كه بر او فراهم آيد « چون خشكسالى زده كه اميد دارد « كه روزى سيراب شود .