محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4298
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اطاعتش يا اقبالش يا حسن سياستش ؟ » گفت : « فرتوتيش را عيب بگير . » راوى گويد : وقتى مغراء به نزد هشام رفت ، سخن كرد و از نصر به بهترين وجهى ياد كرد ، آنگاه در آخر سخن خويش گفت : « اگر . . . » هشام راست نشست و گفت : « اگر چى ؟ » گفت : « اگر زمانه كارش را نساخته بود . » گفت : « واى تو چه شده ؟ » گفت : « كسى را نمىشناسد جز از نزديك ، آن هم از روى صدا ، از غزا و سوارى وامانده . » گويد : اين بر هشام ناگوار آمد ، آنگاه حملة بن نعيم سخن گفت . گويد : و چون گفتهء مغراء به نصر رسيد ، هارون بن سياوش را سوى حكم بن نميله فرستاد كه در محل سراجان بود و سپاه را از نظر مىگذرانيد كه وى را از تشكش فرو كشيد و پرچمش را بر سرش شكست و تشكش را به صورتش زد و گفت : « خدا با مردم خيانتكار چنين مىكند . » حارث بن افلح گويد : وقتى نصر ولايتدار خراسان شد مغراء بن احمر نميرى و حكم بن نميله را تقرب داد . مغراء بن احمر سر مردم قنسرين بود ، نصر وى را برگزيد و منزلتش را بالا برد و واسطهء امور خويش كرد پسر عموى وى حكم بن نميله را نيز عامل گوزگان كرد ، آنگاه بر مردم بيرون شهر گماشت . پدرش نيز در بصره به كار مردم بيرون شهر گماشته بود كه عكابة بن نميله پس از او بود . گويد : نصر ، هيئتى از مردم شام و خراسان را فرستاد و مغراء را سالارشان كرد ، حملة بن نعيم نيز جزو هيئت بود . پس از آن نصر ، نسبت به قيسيان خشمگين شد و از آنچه مغراء كرده بود سخت آشفته خاطر شد . گويد : ابو نميله ، صالح ابار ، وابستهء بنى عبس ، با يحيى بن زيد قيام كرده بود