محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4299

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و پيوسته با وى بود تا در گوزگان كشته شد به همين سبب نصر از او آزرده خاطر بود ، صالح پيش عبيد الله بن بسام نديم نصر رفت و شعرى خواند به اين مضمون : « در مشكلى بودم حيرت زده و غمين « و عبيد الله مشكل مرا از پيش برداشت « ندايش دادم و با خوشرويى « به اوج بزرگوارى رسيد « چونان آغاز بدر كه ظلمات را روشن مىكند » . . . تا آخر . . . گويد : عبيد الله ، ابو نميله را پيش نصر برد كه گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، من دستخوش ضعفم ، اگر راى تو باشد روايتگر مرا اجازه دهى و نصر اجازه داد كه شعر وى را خواند به اين مضمون : « كلبى توفيق يافت اما « مغراء در كوشش خود سفلگى كرد « نمير بيان كن و باز بيان كن « كه مغراء برده زاده است « يا پسر آزاده ؟ « اگر از شما باشد خيانت و كفران « از خصايل بزرگان نيست « و اگر ريشهء او از برده باشد « از خيانت وى بر شما ناروايى نرفته . » تا آخر . . . و چون شعر را به سر برد نصر گفت : « راست گفتى » آنگاه قيسيان سخن آوردند و عذر خواستند .