محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4295

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همانند نيكخواهى و دوستى ما با اين خاندان است . گويد : وقتى نامهء وى به هشام رسيد به دار الضيافه فرستاد و مقاتل بن على سغدى را آنجا يافت كه وى را بياوردند . به دو گفت : « از مردم خراسانى ؟ » گفت : « آرى ، و همراه تركان بودم . » گويد : و چنان بود كه وى با يكصد و پنجاه كس از تركان پيش هشام آمده بود . هشام گفت : « حكم بن صلت را مىشناسى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « در خراسان چه كارى داشت ؟ » گفت : « عامل دهكده اى بود به نام فارياب كه هفتاد هزار خراج آن بود و حارث ابن سريج اسيرش كرد . » گفت : « واى تو ، چگونه از چنگ وى خلاصى يافت ؟ » گفت : « گوش او را ماليد وسيلى به سرش زد و ولش كرد . » گويد : پس از آن حكم با خراج عراق بيامد و هشام او را نكو ديدار و زبان آور ديد و به يوسف نوشت : « حكم آمد ، چنان بود كه وصف كرده بودى ، در قلمرو تو جاى كافى براى او هست ، مرد كنانى را به كارش واگذار . » در اين سال ، نصر بار دوم به غزاى فرغانه رفت و مغراء بن احمر را به عراق فرستاد كه به نزد هشام از او بدگويى كرد . سخن از خبر مغراء بن احمر و عمل هشام و يوسف در باره او گويند كه نصر وقتى از غزاى دوم فرغانه بازگشت ، مغراء بن احمر را با گروهى سوى عراق فرستاد ، يوسف بن عمر به دو گفت : « اى پسر احمر ، اى مردم قيس