محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4296

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن اقطع بر قدرت شما تسلط يافته » ، سپس گفت : « وقتى پيش امير مؤمنان رفتى شكمش را پاره كن » گويد : وقتى پيش هشام رسيدند ، از كار خراسان از آنها پرسيد مغراء سخن كرد ، حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه از يوسف بن عمر به نيكى ياد كرد . هشام گفت : « واى تو ، از خراسان بگوى . » گفت : « اى امير مؤمنان ، سپاهى براتر و دليرتر از آنها ندارى ، عقابان آسمانند سوارانى همانند پيل ، با لوازم و عدهء كافى ، اما قوم بى سردار . » گفت : « واى تو ، پس مرد كنانى چه مىكند ؟ » گفت : « از فرط پيرى ، پسر خود را نمىشناسد . » گويد : اما هشام سخن او را نپذيرفت و كس به دار الضيافه فرستاد كه شبيل ابن عبد الرحمن مازنى را بياوردند . هشام به دو گفت : « با من از نصر سخن كن . » گفت : « نه چندان پير است كه از خرفى وى بيم بايد كرد و نه چندان جوان كه از بىخردى وى ترس بايد داشت ، مجرب است و تجربه آموز ، پيش از ولايتدارى خويش عامل بيشتر مرزها و جنگهاى خراسان بوده است . » گويد : اين را براى يوسف نوشتند ، يوسف مراقبان نهاد و چون فرستادگان به موصل رسيدند ، راه بريد را رها كردند و بىآرام ، راه پيمودند تا به بيهق رسيدند . گفتهء شبيل را براى نصر نوشته بودند ، ابراهيم بن بسام نيز جزو فرستادگان بود ، يوسف با وى مكارى كرد و به دو خبر داد كه نصر مرد . و نيز به دو خبر داد كه حكم بن صلت را ولايتدار خراسان كرده است ، و ابراهيم همه كار خراسان را براى وى تقسيم كرد ، و چون ابراهيم بن زياد فرستادهء نصر پيش وى آمد بدانست كه يوسف با وى مكارى كرده و گفت : « يوسف نابودم كرد . » گويند : « نصر ، مغراء را به رسالت فرستاد ، حملة بن نعيم كلبى را نيز با وى