محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4282

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمر بردند كه او را بكشت . گويد : زيد بن على بيامد و چون ديد كه مردم از يارى وى بازمانده‌اند گفت : « اى نصر پسر خزيمه ، بيم دارى كه چنان رفتار كنند كه با حسين كردند ؟ » گفت : « خدايم به فدايت كند ، به خدا با اين شمشيرم چندان ضربت مىزنم تا جان بدهم . » گويد : آن روز نبرد وى در كوفه بود . گويد : پس از آن نصر بن خزيمه به زيد بن على گفت : « خدا مرا فدايت كند ، كسان در مسجد اعظم محصور مانده‌اند ، ما را به طرف آنها ببر » زيد با كسان به طرف مسجد روان شد و بر خانهء خالد بن عرفطه گذشت . عبيد الله بن عباس كندى از آمدن وى خبر يافت و با مردم شام روان شد ، زيد نيز بيامد و بر در عمر بن سعد بن ابى وقاص تلاقى شد . پرچمدار عبيد الله كه سليمان وابستهء او بود سستى نمود و چون عبيد الله مىخواست حمله كند و سستى او را بديد ، گفت : « اى پسر زن خبيث حمله كن » و او حمله برد وقتى باز آمد پرچمش آغشته به خون بود . گويد : پس از آن عبيد الله به نبردگاه آمد ، و اصل حنوط فروش به مقابلهء او رفت و با شمشير به همديگر ضربت زدند . به يك چشم گفت : « ضربت را بگير كه من جوان حنوط فروشم . » آن ديگرى گفت : « خدا دستم را ببرد اگر هرگز پيمانه به دست گيرى . » آنگاه ضربتى زد كه كارى نساخت . گويد : عاقبت عبيد الله بن عباس و يارانش هزيمت شدند تا به خانهء عمرو بن حريث رسيدند ، زيد و يارانش نيز بيامدند تا به باب الفيل رسيدند ياران زيد پرچمهاى خويش را از بالاى درها داخل مىكردند و مىگفتند : « اى اهل مسجد برون شويد . » گويد : نصر بن خزيمه مسجديان را بانگ مىزد : « اى مردم كوفه از ذلت