محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3848
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « هر چه مىخواهى بمان ، ناخوشايند اينست كه كسانى اقامت كنند كه عيب خليفه مىگويند » گفتم : « پناه بر خدا » گويد : روزى شنيدم كه مىگفت : « به خدا اگر مىدانستم اين حيوان وحشى كه در حرم در امان است اگر سخن مىكرد معترف اطاعت نبود آن را از حرام برون مىكردم كه نبايد مخالف و عيبگوى جماعت در حرام و امان خداى اقامت گيرد . » گفتم : « خداى امير را توفيق دهد » در اين سال وليد بن عبد الملك سالار حج بود ، اين را از ابو معشر روايت كردهاند كه گويد : به سال نود و يكم وليد بن عبد الملك با كسان حج كرد . صالح بن كيسان گويد : وقتى موقع آمدن وليد رسيد عمر بن عبد العزيز بگفت تا بيست كس از مردم قريش با وى بروند و از وليد بن عبد الملك پيشواز كنند كه ابو بكر بن عبد الرحمان و برادرش محمد و عبد الله بن عمرو بن عثمان از آن جمله بودند . اينان همراه عمر بن عبد العزيز برفتند تا به سويدا رسيدند چهار پايان و اسبان با جماعت بود . به وليد رسيدند كه سوار بود ، حاجب گفت : در مقابل امير مؤمنان پياده شويد ، كه پياده شدند ، آنگاه بگفت كه سوار شدند عمر بن عبد العزيز را پيش خواند و با وى همراه شد تا به ذى خشب رسيدند آنگاه كسان احضار شدند و آنها را يكى يكى پيش خواند كه به وى سلام گفتند . آنگاه غذا خواست كه پيش وى غذا خوردند و از ذى خشب حركت كرد و چون به مدينه رسيد صبحگاهان به مسجد رفت كه بناى آن را ببيند كسان را از آنجا بيرون كردند و هيچكس را نگذاشتند اما سعيد بن مسيب بماند كه هيچكس از نگهبانان جرئت بيرون كردن وى نداشتند ، در نمازگاه دو پارچهء بر او بود كه پنج درم نمىارزيد ، به دو گفتند : « چه شود اگر برخيزى . » گفت : « به خدا برنخيزم تا وقتى كه برمىخاستهام برسد »