محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3849
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « چه شود اگر به امير مؤمنان سلام گويى . » گفت : « به خدا پيش وى نمىروم » عمر بن عبد العزيز گويد : وليد را به يك سوى مسجد بردم به اين اميد كه سعيد ا بن مسيب را نبيند تا وقتى كه برخيزد ، اما وليد نگاهى به طرف قبله كرد و گفت : « اين نشسته كيست ؟ » « آيا شيخ ، سعيد بن مسيب است ؟ » عمر گفت : « بله اى امير مؤمنان وضع وى چنين است و چنان است اگر از حضور تو خبر داشت بر مىخاست و ترا سلام مىگفت ، چشمش ضعيف است . » وليد گفت : « وضع وى را مىدانم ، ما پيش وى مىرويم و به دو سلام مىگوييم . » گويد : پس وليد در مسجد بگشت تا مقابل قبر ايستاد ، آنگاه بيامد تا به نزد سعيد ايستاد و گفت : « اى شيخ چونى ؟ » گويد : به خدا سعيد تكان نخورد و برنخاست ، گفت : « نيكم و حمد خداى ، امير مؤمنان چونست و حالش چگونه است ؟ » وليد گفت : « به حمد خداى نيكوست » آنگاه برفت و به عمر مىگفت : « اين باقيماندهء نيكمردان است . » عمر گفت : « بله ، اى امير مؤمنان » گويد : وليد در مدينه بردگان عجمى بسيار تقسيم كرد با ظرفهاى طلا و نقره و مالها ، به روز جمعه در مدينه سخن كرد و با كسان نماز كرد . اسحاق بن يحيى گويد : در آن سال كه وليد حج كرد به روز جمعه ديدمش كه بر منبر پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم نماز مىكردم ، سپاهش از منبر تا ديوار انتهاى مسجد دو صف كشيده بود ، چوب به دست داشتند و گرزهاى آهنين بر دوش ، ديدمش كه با پيراهن و كلاه آمد و عبا نداشت ، به منبر رفت و چون بالا رفت سلام گفت . آنگاه بنشست ، مؤذنان اذان گفتند آنگاه خاموش ماندند ، وليد خطبهء اول را نشسته