محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3797

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : هشام او را سخت بزد و جامهء مويين به دو پوشانيد و او را بالاى تپهء كوتاهى فرستاد كه در مدينه بود و كسان را آنجا مىكشتند و مىآويختند . سعيد پنداشت كه مىخواهند او را بكشند و چون وى را تا آنجا ببردند بازش آوردند كه گفت : « اگر مىدانستم كه مرا نمىآويزند زير جامهء مويين نمىپوشيدم ، با خود گفتم مرا مىآويزيد ، مرا بپوشاند . » گويد : خبر به عبد الملك رسيد و گفت : « خدا هشام را روسياه كند مىبايد او را به بيعت بخواند و اگر نپذيرفت گردنش را بزند يا از او دست بدارد . » در اين سال عبد الملك براى دو پسرش وليد و پس از او سليمان بيعت گرفت و آنها را ولىعهد مسلمانان كرد و دربارهء بيعت آنها به ولايتها نوشت و كسان بيعت كردند ، اما سعيد بن مسيب از بيعت كردن ابا كرد و هشام بن اسماعيل كه عامل عبد الملك بر - مدينه بود او را بزد و بگردانيد و بداشت و عبد الملك به هشام نامه نوشت و از كارى كه كرده بود ملامتش كرد كه شصت تازيانه به سعيد زده بود و او را با تنبان مويين گردانيده بود و بالاى تپه كوتاه رسانيده بود . اما از عبد الله بن جعفر چنين آورده‌اند كه عبد الله بن زبير جابر بن اسود زهرى را بر مدينه گماشت كه كسان را به بيعت ابن زبير خواند . سعيد بن مسيب گفت : « نه ، تا وقتى كه همه كسان همسخن شوند » و جابر شصت تازيانه به او زده و چون خبر به ابن زبير رسيد به جابر نامه نوشت و او را ملامت كرد و گفت : « ما را با سعيد چكار ، او را رها كن . » عبد الله بن جعفر گويد : عبد العزيز بن مروان در جمادى سال هشتاد و چهارم در مصر بمرد و عبد الملك براى دو پسرش وليد و سليمان پيمان كرد و دربارهء بيعت آنها به ولايتها نوشت . در آن وقت هشام بن اسماعيل مخزومى عامل وى بر مدينه بود و كسان را به بيعت خواند كه بيعت كردند . سعيد بن مسيب را نيز دعوت كرد كه به نام آنها بيعت كند اما نپذيرفت و گفت : « نه ، تا بينديشم » و هشام بن اسماعيل شصت تازيانه