محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3796
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « پرسيدمش اما نگفت » گفت : « بيارش » گويد : پس ببردمش و گفت : « اى امير مؤمنان خدا در مورد عبد العزيز پاداشت دهد . » عبد الملك انا لله گفت و بگريست و لختى بينديشيد ، آنگاه گفت : « خدا عبد العزيز را رحمت كند كه به خدا به كارى خويش رفت و ما را با كارهايمان واگذاشت » ، آنگاه زنان و اهل خانه بگريستند . گويد : روز بعد مرا خواست و گفت : « عبد العزيز كه خدايش رحمت كند به راه خويش رفت ، مردم را رهبرى بايد و يكى كه از پس من به كار خلافت پردازد نظر تو به كيست ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان سرور مردم و پسنديده تر و برتر از همه شان وليد است پسر عبد الملك » گفت : « راست گفتى ، خدايت موفق بدارد به نظر تو پس از او كى باشد ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان به كى خواهى داد بهتر از سليمان كه جوانمرد عرب است . » گفت : « توفيقى يا بى ، اگر وليد را به خلافت واگذاريم ، آن را به پسران خويش خواهد داد ، فرمانى براى وليد بنويس و براى سليمان از پس وى » گويد : بيعت نامهء ، وليد را نوشتم و سليمان را از پس وى نوشتم و وليد از من خشمگين شد و كارى به من نداد به سبب آنكه گفته بودم : « سليمان از پس او باشد . » ابن جعديه گويد : عبد الملك به هشام بن اسماعيل مخزومى نوشت كه كسان را به بيعت وليد و سليمان بخواند و همه بيعت كردند ، به جز سعيد بن مسيب كه نپذيرفت و گفت : « تا وقتى عبد الملك زنده است بيعت نمىكنم . »