محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3795

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وقتى عبد العزيز نخواست منظور عبد الملك را بپذيرد ، عبد الملك گفت : « خدايا رعايت مرا نكرد ، رعايت وى را مكن » و چون عبد العزيز بمرد مردم شام گفتند : « دستور امير مؤمنان را رد كرد ، نفرينش كرد و مستجاب شد . » گويد : حجاج به عبد الملك نوشت و نظر داد كه محمد بن يزيد انصارى را به دبيرى گيرد و نوشت : « اگر مردى امين و فضيلت پيشه و خردمند و نرمخوى و مسلمان و رازدار مىخواهى كه خاص خويش كنى و راز خويش را به دو سپارى و آشكار نشود محمد بن يزيد را دبير خويش كن . » محمد گويد : هر وقت نامه اى به دو مىرسيد به من مىداد و چيزى را از من نهان نمىداشت و هر چه را نهان مىخواست داشت به من مىگفت و از كسان نهان مىداشت به هر يك از عاملان خويش چيزى مىنوشت به من مىگفت . گويد : روزى ، هنگام نيمروز نشسته بودم كه پيكى از مصر بيامد و گفت : « از امير مؤمنان اجازهء ورود مىخواهم » گفتم : « اينك وقت اجازه خواستن نيست ، به من بگو براى چه آمده اى ؟ » گفت : « نه » گفتم : « اگر نامه اى همراه دارى به من بده » گفت : « نه » گويد : يكى كه آنجا حضور داشت به امير مؤمنان خبر داد كه برون شد و گفت : « اين كيست ؟ » گفتم : « فرستاده ايست كه از مصر آمده » گفت : « نامه را بگير » گفتم : « مىگويد كه نامه همراه ندارد » گفت : « از او بپرس به چه كارى آمده ؟ »