محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3794
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الملك گفت : « اى عمران ، سخن از عبد العزيز است » عمران گفت : « اى امير مؤمنان دربارهء وى حيله كن » راوى گويد : عبد الملك پيش از حادثه ابن اشعث مىخواست براى وليد بيعت بگيرد از آن رو كه حجاج ، عمران بن عصام را در اين باره فرستاده بود ، اما عبد العزيز نپذيرفت و عبد الملك از اين كار چشم پوشيده تا وقتى كه عبد العزيز در گذشت . گويد : وقتى مىخواست برادر خويش عبد العزيز را خلع كند و براى پسرش وليد بيعت بگيرد به برادرش نوشت : « اگر مىخواهى اين كار را به برادرزاده ات واگذار » اما عبد العزيز نپذيرفت و عبد الملك به دو نوشت : « اين كار را از پى خويش به دو واگذار كه به نزد امير مؤمنان از همه مخلوق عزيزتر است » گويد : عبد العزيز به جواب او نوشت : « من در ابو بكر پسرم همان مىبينم كه تو در وليد مىبينى » و عبد الملك گفت : « خدايا عبد العزيز رعايت مرا نكرد ، رعايت وى مكن . » و به عبد العزيز نوشت . « خراج مصر را بفرست » عبد العزيز به جواب نوشت : « اى امير مؤمنان ، من و تو به سنى رسيدهايم كه هر كه از خاندان تو بدان رسيده بقايش اندك بوده است ، من نمىدانم ، تو نيز نمىدانى كه مرگ كداممان اول مىرسد ، اگر ميل دارى باقيماندهء عمر مرا آشفته مكن . » گويد : عبد الملك رقت كرد و گفت : « قسم به دينم باقيماندهء عمرش را آشفته نمىكنم » و به دو پسرش گفت : « اگر خدا خواهد كه خلافت را به شما دهد هيچكس از بندگان از آن جلوگيرى نتواند كرد » و هم او به پسرانش وليد و سليمان گفت : « هرگز مرتكب حرامى شدهايد ؟ » گفتند : « نه به خدا » گفت : « الله اكبر ، قسم به پروردگار كعبه به خلافت مىرسيد »