محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3793
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس وارد شد و سلام گفت و گفت : « اى امير مؤمنان خدايت در مورد برادرت عبد العزيز پاداش دهد . » گفت : « مگر در گذشت ؟ » گفت : « آرى » گويد : عبد الملك انا لله گفت ، آنگاه روى به روح كرد و گفت : « اى ابو زرعه خداى زحمت كارى را كه مىخواستيم كرد و دربارهء آن مصمم شديم و ابو اسحاق مخالف آن بود از پيش ما برداشت » قبيصه گفت : « چه كارى بود ؟ » عبد الملك قضيه را با وى بگفت و قبيصه گفت : « اى امير مؤمنان رأى درست در تأمل كردن است و شتاب كردن خطرها دارد . » عبد الملك گفت : « گاه باشد كه در شتاب كردن نيكى بسيار باشد ، كار عمرو ابن سعيد را ديدى ، مگر شتاب كردن دربارهء آن بهتر از تأمل كردن نبود ؟ » در همين سال ، در ماه جمادى الاول ، عبد العزيز بن مروان در مصر بمرد و عبد الملك كار وى را به پسر خويش عبد الله داد و او را ولايتدار كرد . اما روايت مداينى در اين باب چنين است كه حجاج به عبد الملك نامه نوشت و او را به بيعت گرفتن براى وليد ، پسرش ، ترغيب كرد و گروهى را براى اين كار فرستاد كه عمران بن عصام عنزى سالار گروه بود . عمران پيش عبد الملك به پا خاست و سخن كرد ، فرستادگان نيز سخن كردند و عبد الملك را ترغيب كردند و اين كار را از او خواستند . عصام شعرى در اين باب خواند و از جمله گفت : « اگر برادرت را ترجيح مىدهى « از عيب برى است ولى ما « از پسران وى بيمناكيم »