محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4084
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و هم پيمانان ما « و ميان ما و آنها نه پيمان شكنى هست « و نه تغيير » اسد گفت : « راست گفتى . » و بخنديد . گويد : ابو البريد از بنى علباء بن شيبان بود . گويد : اسد بر ضد نصر بن سيار و چند كس از مضريان كه با وى بودند تعصب آورد و آنها را تازيانه زد . به يك روز جمعه سخن كرد و ضمن سخن خويش گفت : « خدا اين چهره ها را كه چهره هاى اهل نفاق و اختلاف و غوغا و فساد است زشت بدارد ، خدايا ميان من و آنها جدايى انداز و مرا به مهاجرتگاه و وطنم بازبر ، بسيار كمند كسانى كه به چيزى رسند كه من رسيدهام ، يا در خاطر بگذرانند ، امير مؤمنان دايى من است و خالد بن عبد الله برادرم ، دوازده هزار شمشير يمنى با من است . » گويد : آنگاه از منبر فرود آمد ، و چون نماز بكرد ، و كسان پيش وى رفتند و به جاهاى خويش نشستند ، مكتوبى از زير تشك خويش در آورد و براى مردم بخواند كه نام نصر بن سيار و عبد الرحمان بن نعيم عامرى و سورة بن حر ابانى ، و بخترى ابن ابى درهم حارثى در آن بود ، و آنها را پيش خواند و توبيخشان كرد . گويد : جماعت خاموش ماندند و هيچكس از آنها سخن نكرد ، سوره سخن كرد و از وضع و اطاعت و نيكخواهى خويش سخن آورد و اينكه سزاوار نيست كه او گفتار دشمن گزافه گوى را بپذيرد و بهتر است با كسى كه تهمت باطل به آنها زده فراهمشان آرد . اما سخن او را نپذيرفت . گويد : پس بگفت تا آنها را برهنه كردند ، عبد الرحمان بن نعيم را زدند ، مردى بزرگ شكم و لاغر سرين بود و چون برخاست و عباى هراتى خويش را بر گرفت و بايستاد و جامهء خويش را به دست مىكشيد و به اسد مىنگريست مىخواست اجازه دهد