محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4080

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : سبل با وى به جنگ بود و خاقان را به كمك خواست . اسد چنان وانموده بود كه زمستان را در سرخ دره مىگذراند و بگفت تا كسان حركت كردند و پرچمهاى خويش را فرستاد و شبى تاريك سوى سرخ دره رفت و كسان تكبير گفتند . اسد گفت : « مردم را چه مىشود ؟ » گفتند : « اين علامتى است كه به وقت بازگشت به كار مىبرند . » اسد به عروهء بانگزن گفت : « بانگ بزن كه امير آهنگ غوريان دارد » و حركت كرد . گويد : وقتى سوى غوريان روان شدند خاقان سوى نهر آمد و از آن گذشت اما در ميانه تلاقى نبود و سوى بلخ بازگشت . گويد : مسلمانان سوى غوريان رفتند كه يك روز با آنها نبرد كردند و ثبات آوردند ، يكى از مشركان بيامد و پيش روى ياران خويش ايستاد و نيزهء خويش را به زمين گرفت ، سر بندى سبز به سر داشت . سلم بن احوز با نصر بن سيار ايستاده بود كه به نصر گفت : « نظر اسد را مىدانى ، من به اين كافر حمله مىبرم شايد او را بكشم و او خشنود شود . » گفت : « هر چه مىخواهى بكن » گويد : سلم به كافر حمله برد ، نيزهء او حركت نكرده بود كه بر او جست و ضربتى بزد كه پيش روى اسب وى بيفتاد و پاى خويش را به زمين مىكشيد ، سلم بازگشت و بايستاد ، آنگاه به نصر گفت : « حمله اى ديگر مىبرم » ، و حمله كرد و چون به آنها نزديك شد ، يكى از دشمنان راه بر او گرفت و ضربتى در ميانه رد و بدل شد و سلم او را بكشت و زخمدار باز آمد . گويد : نصر به سلم گفت : « اينجا باش تا من به آنها حمله برم » و حمله برد و با دشمن در آميخت و دو كس را از پا درآورد و زخمدار باز آمد و بايستاد و گفت :