محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4059
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در همين سال ، در ماه شوال ، هشام بن عبد الملك عمر بن هبيره را از عراق و عمل مشرق كه با وى بود ، معزول كرد و همه را به خالد بن عبد الله قسرى سپرد . عمر بن يزيد اسدى گويد : پيش هشام بن عبد الملك رفتم ، خالد بن عبد الله قسرى آنجا بود و از اطاعت مردم يمنى سخن داشت . گويد : من دست به هم كوفتم كه صداى آن برخاست و گفتم : « به خداى خطايى و نادرستىاى چون اين نديدهام ، به خدا هر فتنه اى در اسلام رخ نموده از مردم يمنى بوده ، آنها بودند كه امير مؤمنان عثمان را كشتند ، آنها بودند كه امير مؤمنان عبد الملك را خلع كردند ، شمشيرهاى ما از خون خاندان مهلب چكان است » گويد : و چون برخاستم يكى از خاندان مروان كه آنجا حضور داشته بود ، از پى من آمد و گفت : « اى برادر تميمى ، سخنت را شنيدم ، دلم از گفتار تو خوش شد . اما امير مؤمنان ، خالد را ولايتدار عراق مىكند ، ديگر آنجا جاى تو نيست » زياد بن عبيد الله گويد : به شام رفتم و قرضى گرفتم ، يك روز كه بر در بودم ، در هشام ، يكى از پيش هشام درآمد و به من گفت : « جوان ، از كدام قومى ؟ » گفتم : « يمنى » گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « زياد بن عبيد الله » گويد : پس لبخند زد و گفت : « به طرف اردوگاه برو و به ياران من بگو حركت كند . كه امير مؤمنان از من خشنود شد و دستور داد حركت كنم و كس گماشته كه مرا روانه كنند » گويد : گفتم : « خدايت قرين رحمت بدارد ، تو كيستى ؟ » گفت : « خالد پسر عبد الله قسرى » سپس گفت : « جوان به آنها بگو بقچه لباس مرا با يابوى زردم به تو بدهند . » گويد : و چون كمى برفتم بانگم زد : « جوان ، اگر روزى شنيدى كه ولايتدار