محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4060

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عراق شده‌ام پيش من بيا » گويد : پيش آنها رفتم و گفتم : « امير ، مرا پيش شما فرستاده كه امير مؤمنان از وى خشنود شده و گفته حركت كند . » گويد : بنا كردند ، يكيشان مرا به بر ميگرفت و يكى سرم را مىبوسيد ، و چون اين را بديدم گفتم : « به من گفته كه بقچه لباس و يابوى زرد او را به من بدهيد . » گفتند : « بله ، به خدا و با حرمت » گويد : پس بقچه لباس او را با يابوى زردش به من دادند ، و چنان شد كه در اردوگاه هيچكس خوش لباستر از من نبود . اندكى گذشت كه گفتند : « خالد ولايتدار عراق شد » و من از اين غمگين شدم يكى از آشنايان ما به من گفت : « چرا ترا غمگين مىبينم ؟ » گفتم : « بله ، خالد ولايتدار فلان و فلان جا شده و من اينجا روزيچه دارم كه با آن گذران مىكنم ، بيم دارم پيش او روم و نسبت به من دگرگون شود و آنچه را اينجا دارم از دستم رفته باشد ، نمىدانم چه كنم ؟ » گفت : « مىخواهى يك كار بكنى ؟ » گفتم : « چه كار ؟ » گفت : « مرا به روزىهاى خويش بگمارى و به روى ، اگر به آنچه مىخواهى دست يافتى ، روزيهاى تو از آن من باشد و گر نه باز مىگردى و من آن را به تو پس مىدهم . » گفتم : « بله » و حركت كردم و چون به كوفه رسيدم ، لباس خوبم را پوشيدم ، به مردم اجازهء ورود داد ، صبر كردم تا به جاهاى خودشان نشستند ، پس از آن به درون رفتم و بر در ايستادم و سلام كردم و دعا گفتم . و ستايش كردم . گويد : سر برداشت و گفت : « خوب كردى ، خوش آمدى » گويد : پيش از آنكه به منزل خويش روم ششصد دينار نقد و كالا به دست