محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4058

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خبر تولد هشام به دو رسيد و او را منصور ناميد كه بدان فال نيك زده بود ، مادرش او را به نام پدر خود هشام ناميد ، و عبد الملك اعتراض نكرد ، كنيهء هشام ، ابو الوليد بود . محمد بن عمر گويد : خبر خلافت هشام وقتى به دو رسيد كه در زيتونه بود ، در منزل خويش در خانهء كوچكى كه آنجا داشت . گويد : خانهء او را ديدم كه كوچك بود . گويد : پيك عصا و انگشتر را آورد و سلام خلافت به او گفت ، آنگاه هشام از رصافه بر نشست و سوى دمشق رفت . در اين سال بكير بن ماهان از سند بيامد كه با جنيد بن عبد الرحمان آنجا بوده بود و ترجمان وى بود . وقتى جنيد معزول شد به كوفه آمد ، چهار خشت نقره همراه داشت با يك خشت طلا . ابو عكرمه ، طارق و ميسره و محمد بن خنيس و سالم اعين و ابو يحيى وابستهء بنى سلمه را بديد كه از كار دعوت بنى هاشم با وى سخن كردند كه آن را پذيرفت و از آن خشنود شد و آنچه را همراه داشت بر آنها خرج كرد و پيش محمد بن على رفت و چون ميسره بمرد محمد بن على ، بكير بن ماهان را به جاى وى به عراق فرستاد و جانشين وى كرد . در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج بود ، نضرى عامل مدينه بود . واقدى گويد : « ابراهيم بن هشام به حج آمد و كس پيش عطاء بن رباح فرستاد كه چه وقت در مكه سخن كنم ؟ » گفت : « بعد از نيمروز يك روز پيش از ترويه » گويد : و او پيش از نيمروز سخن كرد و گفت : « فرستادهء من از قول عطاء بن رباح چنين گفته است » عطا گفت : « من گفته بودم بعد از نيمروز . » گويد : پس ابراهيم بن هشام شرم زده شد و اين را از نادانى وى شمردند .