محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4055
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سخن از بعضى روشها و كارهاى يزيد بن عبد الملك على گويد : يزيد بن عبد الملك از جوانان قوم بود يك روز كه طربناك شده بود و حبابه و سلامه به نزد وى بودند گفت : « بگذاريد پرواز كنم » حبابه به دو گفت : « امت را به كى مىسپارى ؟ » و چون بمرد سلامهء قس شعرى خواند بدين مضمون : « اگر در هم رفتهايم « ياسر آن داريم كه در هم رويم « ملامتمان مكن « كه قسم به دينم شبم را « همانند بيمارى سخت به سر كردهام « آنگاه غم مرا فرو گرفت « همدم و مونسم نبود « و حادثه اى كه به ما رسيد فجيع بود « هر كجا محله اى را خالى مىنگرم « اشكم فرو مىريزد « كه از سرورى كه رعايت ما مىكرد « خالى مانده است » آنگاه بانگ برآورد : « واى امير مؤمنانم » گويد : شعر از يكى از انصار است على گويد : در ايام خلافت سليمان بن عبد الملك ، يزيد بن عبد الملك به حج رفت و حبابه را كه نامش عاليه بود ، از عثمان بن سهل به چهار هزار دينار خريد ، سليمان گفت :