محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4056

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« چنين انديشيدم كه يزيد را محجور كنم » گويد : پس يزيد حبابه را پس داد و يكى از مردم مصر او را بخريد . گويد : سعده به يزيد گفت : « اى امير مؤمنان ، آيا در دنيا چيزى هست كه هنوز آرزوى آن را داشته باشى ؟ » گفت : « آرى ، حبابه » گويد : سعده يكى را فرستاد و حبابه را به چهار هزار دينار خريد و او را پشت پرده نشانيد و گفت : « اى امير مؤمنان ، در دنيا چيزى هست كه آرزوى آن را داشته باشى ؟ » گفت : « مگر يك بار همين را نپرسيدى كه به تو گفتم » گويد : سعده پرده را برداشت و گفت : « اين حبابه » و برخاست و حبابه را به نزد وى تنها گذاشت . پس از آن سعده به نزد يزيد منزلت يافت و او را حرمت كرد و چيز داد ، سعده زن يزيد بود و از خاندان عثمان بن عفان بود . يونس بن حبيب گويد : روى حبابه كنيز يزيد بن عبد الملك شعرى را به آواز خواند به اين مضمون : « در گلويم گرماى شوقى هست « كه آرام نگيرد و سرانجام نگيرد « كه خنك شود » گويد : يزيد سرا زير شد كه پرواز كند ، حبابه گفت : « اى امير مؤمنان ما را به تو نياز هست » گويد : پس از آن حبابه بيمار شد و سنگين شد و يزيد به دو گفت : « حبابه چطورى ؟ » حبابه جواب نداد و يزيد بگريست و شعرى خواند ، بدين مضمون : « اگر جان از تو تسلى تواند يافت « يا عشق را از ياد تواند برد